تبليغاتX
سیب
 

 

ملخ خورده همه ی فکر تو را

می گفتند پوستت ، گندمگون است . .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:49  توسط ر 
 

 

سقف اتاقم ، آسمانی ست که

چشمان تو را قاب گرفته ..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:20  توسط ر 
 

 

 

سُر می خورد دستانم ، بر روی قالیِ خیالِ تو

نقشِ قالی ، خالی از حاشیه ست ...

 

 

پ . ن : نوای اسرار آمیز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:0  توسط ر  | 
 

 

حال و هوای آسمون ِ امشب ...

مثل ِ‌حال و هوای منه ...

بارونی ...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:17  توسط ر 
 

 

یه روز ، یه قصه بود که همیشه زیاد می خوندمش ...

اما الان همه ی اون قصه ، تکراری شده ...

 

 

پ . ن : هرگز این قصه ندانست کسی ، آن شب به سرای ِ من آمد و خاموش نشست ... " سایه"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:59  توسط ر 
 

فقط یه آرزو بود

دو هفته ای می شد که تو ی فکرش بودم و حاضر نبودم ازش خبری بگیرم ..

دیشب که دیدم اومده ، اولش کلی ذوق زده شدم ؛ یک ساعت که گذشت ، گفتم کاش هیچ وقت نیومده بود ..

از خودش نه ، از اونی که باهاش بود ، بدم میومد ؛ باید تحمل می کردم و به روی خودم نمیاوردم ؛ اما تا کی؟

تا کی ، هرچی که توی فکرم، توی قلبم می گذشت و باید میذاشتم همون جا ، جا خوش کنه؟

تا کی ، باید می دیدم به علایقم احترام نمیذاره و نادیده می گرفتم ؟

 یه خورده بیشتر که گذشت ، دیگه باهاش کاری نداشتم ؛ فقط نگاهش می کردم ... بیشتر ِ بیشتر که گذشت ، حتی دیگه نگاهش هم نکردم ..

 راه اگه یکی بود ؛ خودش میومد و منو می دید ، لازم نبود که من داد بزنم و بگم ، منو ببین ، من اینجام !

...

من ، وجود خارجی داشتم ...

اما این ، فقط یه آرزو بود .

 

پ . ن : کتابی نخوندم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:53  توسط ر 
 

تلخ تر از قهوه ی خیالت ؛

فنجون ِ خاطراتم ، طرحی از لبان ِ تو را کم دارد ..

 

پ . ن : خانه ی من در انتهای جهان است .

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:24  توسط ر 
 

 

بی حرف که باشی ، حرفت نمی آید .. نتیجه اش می شود این پست ...

 

پ .ن : بر می گردم ، زود !

پ . ن : بله ، میدونم ، یه سری از نظرات هنوز تایید نشده ! چشم ، به زودی .

پ . ن : خرده جنایات زن و شوهری ، کافه پیانو ، استخوان خوک و دست های جذامی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 21:41  توسط ر  | 
 

 

 

بغضم را ، باختم ؛

به یک ، دلتنگی . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 5:14  توسط ر 
 

طراوت ِ حضور ِ تو را ،

به هیچ ترنم ِ بارانی ،

نخواهم بخشید ؛ باران ِ من

ببار!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 17:44  توسط ر  |