ملخ خورده همه ی فکر تو را
می گفتند پوستت ، گندمگون است . .
سقف اتاقم ، آسمانی ست که
چشمان تو را قاب گرفته ..
سُر می خورد دستانم ، بر روی قالیِ خیالِ تو
نقشِ قالی ، خالی از حاشیه ست ...
پ . ن : نوای اسرار آمیز
حال و هوای آسمون ِ امشب ...
مثل ِحال و هوای منه ...
بارونی ...
یه روز ، یه قصه بود که همیشه زیاد می خوندمش ...
اما الان همه ی اون قصه ، تکراری شده ...
پ . ن : هرگز این قصه ندانست کسی ، آن شب به سرای ِ من آمد و خاموش نشست ... " سایه"
فقط یه آرزو بود
دو هفته ای می شد که تو ی فکرش بودم و حاضر نبودم ازش خبری بگیرم ..
دیشب که دیدم اومده ، اولش کلی ذوق زده شدم ؛ یک ساعت که گذشت ، گفتم کاش هیچ وقت نیومده بود ..
از خودش نه ، از اونی که باهاش بود ، بدم میومد ؛ باید تحمل می کردم و به روی خودم نمیاوردم ؛ اما تا کی؟
تا کی ، هرچی که توی فکرم، توی قلبم می گذشت و باید میذاشتم همون جا ، جا خوش کنه؟
تا کی ، باید می دیدم به علایقم احترام نمیذاره و نادیده می گرفتم ؟
یه خورده بیشتر که گذشت ، دیگه باهاش کاری نداشتم ؛ فقط نگاهش می کردم ... بیشتر ِ بیشتر که گذشت ، حتی دیگه نگاهش هم نکردم ..
راه اگه یکی بود ؛ خودش میومد و منو می دید ، لازم نبود که من داد بزنم و بگم ، منو ببین ، من اینجام !
...
من ، وجود خارجی داشتم ...
اما این ، فقط یه آرزو بود .
پ . ن : کتابی نخوندم .
![]()
تلخ تر از قهوه ی خیالت ؛
فنجون ِ خاطراتم ، طرحی از لبان ِ تو را کم دارد ..
پ . ن : خانه ی من در انتهای جهان است .
بی حرف که باشی ، حرفت نمی آید .. نتیجه اش می شود این پست ...
پ .ن : بر می گردم ، زود !
پ . ن : بله ، میدونم ، یه سری از نظرات هنوز تایید نشده ! چشم ، به زودی ![]()
.
پ . ن : خرده جنایات زن و شوهری ، کافه پیانو ، استخوان خوک و دست های جذامی .